خلاصه(از زبان نویسنده):می خوام از دختری بنویسم که تنش زیر رگبار نفرت مردیه که گذشتشو این دختر دزدید.دختری که کلفت خونه ی مردی شد
که تا دیروز جرات نداشت حتی تندی کنه….روزگار تلخ می چرخه اما هنوز یه
چیزایی هست….چیزایی که قراره گرفتار کنه دختری رو که از زور کتک مردی سرد و مغرور لال شد…
شخصیتای داستان:
پانیذ۱۷ ساله: دختری آروم که قراره شجاع بشه و بلاخره فریاد بکشه…
رامبد۲۷ ساله:خشن که به نظر میرسه دوست داشتنی نباشه اما اونم یه جا قراره دلش بلرزه
قسمتی از رمان...
سایه بون ماشینو آوردم پایین و عینک آفتابیمو رو صورتم جابجا کردم که کمتر آفتاب تو چشمم بخوره، ولی بازم کارساز نبود و همچنان نور چشمامو اذیت می کرد. صدای ضب ماشینو بلندتر کردم و سعی کردم حواسمو بدم به جاده و اینقدر با نور خورشید کل کل نکنم و اونم هی رومو کم کنه! به خط کشی سفید رنگ جاده نگاه می کردم و تو خیالات خودم غرق بودم که یهو صدای بلند بیتا حواسمو جمع کرد …